از ابتدای تمدن، زمانی که انسان از غارنشینی به یکجانشینی روی آورد و خطی برای نوشتن وجود نداشت، اهمیت سخنگفتن و ثبت آن به شکل کنونیاش نبود. اما با اختراع خط، این وضعیت دگرگون شد؛ ثبت سخن به یک موضوع مهم بدل گشت، تا جایی که پادشاهان برای آیندگانشان دستنوشتههایی بر جای میگذاشتند و کتیبههای باستانی گواه این رخداد مهم تاریخیاند.
با گذشت زمان، شیوه صحبت کردن دستخوش تغییر شد. دیالوگهای خصوصیتر به شکلهای عمومیتر درآمدند و تئاتر خلق شد. سپس با ظهور دوربین، فیلم شکل تکاملیافته این گفتگوهای عمومی شد؛ در این مرحله، علاوه بر توان سخن گفتن، “ایده” و محتوا نیز به همان اندازه اهمیت یافت.
از زمان فلاسفه یونان، جدل، بحث و گفتگو اهمیت بسزایی پیدا کرد و با گسترش دسترسی به اطلاعات، این مسئله جدیتر و مهمتر از پیش شد. تا جایی که در مکاتب مختلف، نقد کردن جایگاه ویژهای یافت و به شکل بهروزتری از گفتگوی منطقی تبدیل شد. در تاریخ معاصر خودمان، مناظرههای روشنگرایانه ابتدای انقلاب، مانند مناظره بین نماینده مارکسیستها و شهید بهشتی، نمادی از اوج این گفتگوی منطقی بود.
اما حالا، پس از قرنها از اختراع خط و ظهور فلاسفه یونان، انگار در جامعه ما “حرف زدن” به اتفاقی سخت و دشوار تبدیل شده است. به نظر میرسد همه عادت کردهاند عقاید خود را، حتی به زور، به دیگری بقبولانند. این ناتوانی در شنیدن حرف مخالف، ریشهای عمیق دارد.
ریشه ناتوانی در پذیرش نقد
زمانی که باورهای ما، نه بر اساس مطالعه و تحلیل عمیق، بلکه صرفاً بر مبنای “شنیدن” از دیگران شکل گرفته باشند، ناخودآگاه نسبت به شنیدن هر نقدی، واکنشی تدافعی و سخت نشان میدهیم. فرقی نمیکند این نقد منطقی باشد یا غیرمنطقی، درست باشد یا غلط. ریشه اصلی این مشکل آنجاست که ما توان مواجهه منطقی با آنچه غلط است، یا حتی با نقدی که به یک باور درست وارد است، را نداریم. در چنین حالتی، ترجیح میدهیم در برابر هر واکنش مخالف، سرسختانه مقاومت کنیم و حتی منتقد خود را “بیمنطق” خطاب کنیم.
آنچه امروز در کشمکشهای سیاسی و حتی نقدهای اجتماعی شاهدیم، حاصل همین اتفاق مهم است. باورهایی که از طریق مطالعه و تحقیق (حتی اگر منبعشان بعدها اشتباه از آب درآید) به دست آمدهاند، مبنای آزادانهتری برای مناظره و گفتگو فراهم میکنند. چرا که فردی که مطالعه کرده، ساختار فکری نسبی برای دفاع یا حتی تغییر عقیدهاش دارد. اما باورهایی که بدون مطالعه و صرفاً بر اساس شنیدههای پراکنده شکل گرفتهاند، فاقد این بنیان هستند. این نوع باورها، ما را در برابر نقد کاملاً آسیبپذیر میکنند و به جای گفتگوی سازنده، به سمت جدل و قطع ارتباط سوق میدهند.
جمعبندی: احیای فرهنگ گفتگو
نتیجه این وضعیت، زوال فرهنگ گفتوگو و تعامل سازنده است. جامعهای که در آن افراد نتوانند آزادانه و با احترام نظرات مخالف را بشنوند و با استدلال پاسخ دهند، به سمت قطببندی و انزوا پیش میرود. برای احیای گفتگوی منطقی و سازنده، لازم است به سمت مطالعه عمیقتر و پرورش تفکر انتقادی حرکت کنیم. باید یاد بگیریم که “نقد” فرصتی برای رشد و درک بهتر است، نه تهدیدی برای باورهای شخصی. تنها با ایجاد فضایی برای شنیدن و استدلال، میتوانیم از این “طاعون ارتباطی” رهایی یابیم و جامعهای پویاتر و همدلتر بسازیم.